X
تبلیغات
رایتل

یک روز بعد از او...
رفتی و ندیدی که بعد از رفتنت چه شاعرانه عاشق شدم... 

یادمه اول قصه پشت یک نیمکت شروع شد


دست سردم توی دستش با به (ها) کردن شروع شد


اون میگفت که دیدن من یه خوشی یه رنگ تازه س


که همه خوبی دنیا توی چشم من خلاصه س 


وقت دیدنش خدایا هم دل,هم صدام میلرزید


به دور از چشم سیاهش چشام از دوریش میترسید


وقتی که نگاش میکردم شادی تو رگام می جوشید


تپشای تند قلبم توی سینم می خروشید


ای خدا صدای گرمش بهم آرامش میبخشید


بودنش حتی یه لحظه بهم آسایش میبخشید


صدای اونو شنیدن کار هر شبهای من بود


به امید اون نشستن واسه من مثل نفس بود


اون میگفت که خنده ی من مثه نور مثه بهشته


ما دو تا مال همیمو خدا جون اینو نوشته


دو,سه ماه بعد و توی یک روز برفی


اونو دیدم با غریبه بدون هیچگونه ترسی


دست اون بود توی دستش و به من یه نیم نگاه کرد


بهت من رو دید و من هم دیدمش از من فرار کرد


شب با یه تنهایی محض تو اتاق خالی و سرد


صدای زنگ تلفن یکهو پیچید مثه یک درد


خدا اون بود اونور خط انگاری کاری باهام داشت


دست سردم با غریبی لرزیدو تلفن و برداشت


داشت میگفت دیگه نمیخواد که چشاش منو ببینه


دل سنگ و پر سربش آخ میخواست دلم بمیره


گفتم ای عشق همیشه هرجا هستی خوب و خوش باش


باشه من میرم از این جا ولی تو خنده به لب باش


اما یادت باشه ای مرد که من عاشق تو بودم 


همه لحظه هام تو بودی من کی فارغ از تو بودم؟


کاش میگفتی به چه جرمی منو روندی از تو دنیات


با نبود من بدون که کابوس تموم رویات...

[ چهارشنبه 24 اسفند‌ماه سال 1390 ] [ 13:22 ] [ f.... ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 20016